چاپ
هراس
مسعود اعتمادی

یادش بخیر آن روزها. آن روزها که بزرگترین وحشت، ترس از جن های زیارت گاه پشت خانه ی عمه کل آمنه بود. از روبروی مطب دکتر مصباح تاریکی سایه ها را می خورد و دیوارها رنگشان را به سیاهی می باختند. سرپایی های پلاستیکی را طبق معمول همیشه که محتاج دویدن بودیم از پایم در می آوردم، دست هایم را از توی آن ها عبور می دادم و بسم الله بسم الله کنان در تاریکی شب وآن کوچه ی خاکی از کنار زیارت ابوالفضل می دویدم. در آن سیاهی می شد اشباح خبیس را دید که در غلظت شب غوطه می خوردند. اشباحی که یا از صدای پای من و یا از بوی وحشتم از خواب برخاسته بودند. درخت کُنار (صدر) توی زیارت گاه که روزها هدف سنگهای گرسنه ی ما بود، حال با سایه ی مهیب خود شب را سیاه تر می کرد. هیولایی می شد که در تاریکی دستان خاردار خود را می تکاند و بر هراس این قهرمان تمبان به پای بازوبند پلاستیکی به دست می افزود. می دویدم. آنقدر می دویدم تا به مرز روشنایی برسم، به امنیت، به آسایش. آنقدر می دویدم تا جریان خون هراس را از قلبم بزداید. یادش بخیر آن روزها، آن شب ها و آن هراس های ساده و زودگذر.
اکنون، می توان لحظه ای ایستاد، چشم ها را بست، صدوهشتاد درجه چرخید، چشم ها را گشود و به آن روزها با لبخندی آرامش بخش نگریست و آرزو کرد که کاش می شد از جن ها به همان سادگی گریخت. کاش می شد کوچک بود و هراس های کوچک داشت.
جنِِ امروز از بسم الله نمی ترسد و جایی آن دورها منتظر است. به گونه ای عجیب گویا تمام قدم ها و دویدن ها به او ختم می شوند. آن دورها، آنجا که سایه روشن تردید و یقین جای خود را به تاریکی می دهد. آنجا، درآخرسیاهی جنی منتظر است که گویا انتهای تمام راه هاست. کی آمد و از کجا پیدایش شد نمی دانم. شاید همیشه آنجا بوده اما من او را نمی دیدم. شاید من او را بیدار کرده ام. اما چگونه و چه وقت دیگر مهم نیست. مهم حضور ممتد و پایدار اوست که هراسی زهرآگین در رگ هایم می دواند و راه لبخندی نشاط آور را در قلبم می بندد.
براستی آیا گریزی از این هراس هست؟ آیا می توان راهی دیگر یافت؟ راهی دور از آن حفره ی سیاه رعب انگیزکه مدام آنجاست و هر گامی را به سوی خود می خواند.
چشم هایم را می بندم. می بندمشان تا شاید بتوانم لحظه ای تصویر آرامش را در ذهن خود ترسیم کنم. سعی می کنم هر گوشه ای را در خود بکاوم اما انگار آن تاریکی سرد، آن سیاهی به درون من هم رخنه کرده که در این صورت گویا دیگر راه گریزی نمانده بجز از خود گریختن. اما چطور؟ مگر می شود از خود گریخت؟ وانگهی، به کجا وتا کی؟
نه، من برای فرارِ از این جن وِردی سراغ ندارم. گویا باید به ناچار این راه را پیمود. انگار باید پذیرفت که جن امروزِ من همیشه با من بوده، با رنگ و بویی متفاوت، اما بوده. جن امروزِ من آینده ی من است. دور از دسترس اما همیشه با من.
آن روزها، در ایام هراس های کوچک، او هم مثل اضطراب های من، مثل دنیای من و مثل خودِ من کوچک بود و آنقدر دور که نمی شد از او هراسید. آن روزها زمان بی معنی بود و عبور لحظه ها، دقایق و حتا روزها را هم نمی شد دید. این روزها زمان یعنی همه چیز. خطی ممتد از منفیِ بی نهایت تا نقطه ای در یک افق مبهم. زمان یعنی لحظاتی که با عبور تند خود قلب کند مرا مضطرب می کنند و نگاه مرا به سوی آن جن هراسناک سوق می دهند.
دیروز، محو عشق و نشاط جوانی. پریروز، تمبان تِترونِ آبی به پا و سنگ به دست کنار زیارت گاه پشت خانه ی عمه کل آمنه و امروز در احاطه ی زمستان سرد استکهلم با سری رو به سپیدی. فردا کجا؟ کدام یار و کدام دیار؟ براستی کدام قریه و کدام خاک در آن افق دوردست پنهان است؟

استکهلم - ژانویه 2006