چاپ
بیدار در خواب
محمد عقیلی

آنجاست. می بیندش که سبک چون پروانه ای می رود از این سو به آن سو، با لبخندی که گرم می کند جانش را. برمی خیزد و تن رنجوراز چندشب بیدارماندن را می ایستاند در میانه ی اتاق که دارد رنگ هنوز خاکستری شفق را از شکاف پرده ی سنگین پنجره بر پوست خود می کشد. عکس ها را با پا به کناری می زند تا راهی بگشاید. باز

می بیندش. چرخی می زند و گرمای رنگینی می پراکند. عکسش بر دیوار است و مهربان نگاهش می کند. پا بر زمین می کشد. چشم هایش می سوزد از خیره ماندن برعکس او در زردی لرزان شعله ی شمع در سیاهی ترسناک پیرامون. انگشت پا بر شعله ی شمع

می نهد. نه سوزشی، نه دردی. عکس و نگاه خندان او به تاریکی می رود. پا می کشد به سوی پنجره که پرده ی سنگینش راه نگاه براو بسته است و تنها از شکاف باریکی در میانه اش خاکستری نمناک صبح به درون خزیده است ودارد بر دیوارها می نشیند. پا فرمان نمی برد. نمی داند چند شبانه روز برآن تشکچه نشسته بوده است بیداروخیره به عکس. درد دراستخوان می پیچد و در تمام تن. و ناگاه باز می بیند، آنجا بر دیوار که لبخندمی زند و دستی تکان می دهد و می رود. می داند که آمده است تا بماند و دیگر عکس نباشد. درد را تاب می آورد و می رود به سوی پرده تا کنارش بزند و روشنی به اتاق بیاورد و ببیند او را با آن نگاه مهربان و لبخندگرم. می داند که توانسته است، که چندین شب بیدارماندن و خواب بر چشم حرام کردن نتیجه داده است، که خیره به عکس او ماندن و تنها به او و خاطره هایش اندیشیدن او را از عمق تاریکی به نزد او آورده است. پرده را می گیرد و نه آنسان که می خواهد و با نیرومندی، که با دستی ناتوان از درد آن را آهسته به کناری می زند. آسمان در چشمش می ریزد. چشم می بندد و رو برمی گرداند و آنگاه که چشم می گشاید او را می بیند با چهره ای گشاده به شادی، با بافه های بلند مو رها برشانه ها، در جامه ای آبی رنگ ایستاده در میانه ی اتاق. می خندد، چون همیشه های دور. برق چشمانش را که می بیند می داند که خود اوست که ایستاده است و نگاهش می کند و می داند که او را آورده است به اینجا، به جهانی که سالها پیش از آن رخت برکشیده بود. و چه آسان توانسته بود، با آن که یقین نداشت که بتواند یا بشود. می رود به سویش، پر از اشتیاق درآغوش کشیدنش، به سینه فشردنش، لمس کردنش، و او خنده کنان و سبکبال پا پس می کشد و می گریزد از دست های خواهنده ی او. به دنبالش می رود و دیگر درد را در استخوان ها احساس نمی کند. می دود به دنبالش که خنده کنان می گریزد از او و می رود به سوی پنجره و می گشاید آن را و پا می نهد به بالکن و تکیه می دهد به نرده ی فلزی آن و می گشاید آغوشش را به روی او. نزدیک می شود. پا می نهد بر کف یخ زده ی بالکن، اما پیش از درک سرمای آن، برق نگاه او گرمش می کند. می خزد به میان بازوان او. او به خنده نجوا می کند زیر گوشش. او را به خود می فشارد و از شیرینی مطبوع گرمای تن او احساس پرواز می کند در فضای سربی رنگ سیالی که او را به درون می مکد و هردم رنگ خاک می گیرد.


منبع: کانون هنر