چاپ
روایت چهارم
حسن زرهی

وارد مطب که شد همه نگاهش کردند، از سر تا پایش را ورانداز کردند. منشی که ریزاندام بود و درشت چشم و سفیدروی نگاهش کرد؛ نه از سر خشم، نه از سر مهر.

و گفت:

بفرمایید آقا!

شیرولی زیر ناوک نگاه بیگانه ی مردمی که دلشان می خواست به خطا به مطب آمده باشد، گفت: مریضم خواهر!

ـ نوبت دارین؟

ـ نه خواهرم، سرم درد می کنه!

منشی پوزخندی زد و گفت: بفرمایید بنشینین.

شیرولی به زن چاقی که توی دستمال کاغذی سفیدی تف می کرد نگاه کرد. به مردی که گره کراواتش را محکم می کرد. به زن جوانی که بچه اش را در بغل می فشرد. به پیر مرد پاکیزه ای که جدول حل می کرد و به صندلی ها که همه پرپر بودند.

چند قدم عقب رفت و روبه روی منشی روی زمین نشست. منشی پخی زد زیر خنده و پیرمرد پاکیزه که جدول حل می کرد روزنامه را به کناری نهاد. زن چاق توی دستمال سفید کاغذی تف کرد. منشی سر جنباند و پیرمرد پاکیزه نگاه کرد و گفت: روی زمین ننشین پدر جان، کثیف است میکرب دارد، مریض می شوی.

شیرولی سر بلند کرد. به پیرمرد پاکیزه نگاه کرد و گفت: مریض هستم آقا.

منشی با لبخند لوسی گفت: لابد اینجوری راحت تره جناب تیمسار.

شیرولی: ها خواهر روی زمین خیلی راحت ترم.

تیمسار گفت: خانم! در ممالک اروپا مردم به کره ی ماه رسیده اند، سفینه ساخته اند. دستگاه های مجهز الکتریکی و الکترونیکی دارند و ما اینجا عادت نداریم روی صندلی بنشینیم.

زن بلندبالای خوش پوشی بیرون آمد و شیرولی را که دید زد زیر خنده. منشی و مرد کراواتی هم خندیدند.

تیمسار با اخم گفت: گریه دارد. گریه دارد خانم ها و آقایان؛ گریه دارد.

منشی رو به تیمسار گفت: جناب تیمسار بفرمایید، آقای دکتر منتظر شما هستند.

تیمسار بلند شد و رفت طرف شیرولی. بازوی او را گرفت و گفت: پدر جان، برو روی آن صندلی بنشین.

شیرولی گفت: خدا عزتت بدهد آقای تیپسار.

تیمساروارد مطب که می شد گفت: مرسی خانم. و منشی هنوز دهانش را با دست گرفته بود که صدای خنده اش شنیده نشود.

مردی که گره کراواتش را محکم می کرد هم رفت.

زن جوانی که بچه اش را در بغل میفشرد هم رفت.

زن چاقی که توی دستمال سفید کاغذی تف می کرد هم رفت.

و منشی گفت: آفا نوبت شماست.

شیرولی پا شد که برود داخل مطب که منشی گفت: لطفا ویزیتتان را بدهید!

شیرولی گفت: چه بدهم خواهر؟

ـ پول معاینه آقا!

شیرولی از جیب کت کهنه اش دستمالی را در آورد و با حوصله گره دستمال را باز کرد و اسکناس سبز هزار تومانی را به منشی داد. منشی نه تا صد تومانی به شیرولی برگرداند. شیرولی پول ها را دوباره شمرد و در دستمال کهنه پیچید، دستمال را گره زد و با خودش فکر کرد یک دهم قیمت بزش را که چاق بود و شیطان بود و علف سبز

می خورد به خانم منشی داده است و فکر کرد اگر همه پولش را بدهد حتما حالش خوب می شود.

وارد مطب که شد دکتر را دید که کله طاس بود و چیزی شبیه تعویض به گردنش آویخته بود. نفسی تازه کرد و گفت: سلام علیکم آقای دکتر.

ـ سلام پدر جان. بنشین!

شیرولی جلو رفت. روی صندلی کنار میز دکتر نشست و گفت: مریضم آقای دکتر.

دکتر پرسید: کجایت درد می کند؟

ـ کاسه ی سرم آقای دکتر.

ـ دیگه؟

شیرولی گفت: می خواد بترکه آقای دکتر جور بدی درد می کنه. گاری توش راه

می برن.

دکتر گفت: چند وقته؟

شیرولی گفت: خیلی وقته آقای دکتر.

ـ چرا به طبیب مراجعه نکردی؟

شیرولی گفت: تازه بزمو فروختم آقای دکتر.

دکتر گفت: دهنت را باز کن. شیرولی باز کرد. دکتر چراغ قوه انداخت توی دهان او. شیرولی همینطور که دهانش باز بود پرسید: آقای دکتراز توی دهن کاسه ی سر معلوم است؟

ـ بله پدر جان، از توی دهن همه چیز معلوم است.

چراغ قوه را خاموش کرد و شروع کرد به نوشتن. تمام که شد گفت: اسم شریفت چیه پدر؟

ـ شیرولی آقای دکتر.

دکترنوشت شیرولی و گفت: دو نوع قرص برات نوشتم که ازهرکدام روزی سه دانه

می خوری. یکی صبح، یکی ظهر، یکی شب قبل از غذا؛ ناراحتی تو از اعصاب است. برایت بیست روز استراحت نوشتم. غذاهای انرژی زا بخور، کباب، جگر، عسل و استراحت کن حالت خوب می شود.

شیرولی از مطب که درآمد با خودش فکر کرد کباب و جگر و عسل را می شود خورد و یا حتی نخورد. ولی بیست روز استراحت به چه دردش می خورد. فکر کرد هفت سال است که دارد استراحت می کند و سرش درد می کرد.

کاسه سرش می خواست بترکد. توی سرش گاری راه می بردند. کاغذ دکتر را مچاله کرد و توی جوی کنار خیابان انداخت و جریان آب که کاغذ را برد شیرولی گره دستمال پولش را محکم تر کرد و راه افتاد به طرف میدان آزادی.


منبع: کانون هنر