این نامه را باید سالها پیش برایت می نوشتم. خیلی پیش از این. فکر نمی کردم به این زودی از من جدا شوی. حالا، هنگامی که همه چیز را، همه ی گفتنی ها را در ذهن خود آماده کرده ام وقت آنقدر تنگ است که افکارم پریشان شده اند و مثل شاگرد تنبلی که درس خواندنش را گذاشته برای شب آخر، سر جلسه ی امتحان سر رشتۀ افکارم را گم کرده ام. باید می دانستم که این روز دیر یا زود فرا خواهد رسید. می دانستم. باید خود را بهتر آماده می کردم. گویا وحشت این اتفاق، این دوری و یا این جدایی مرا به دنیایی دیگر رانده بود. به دنیایی که تو در آن ابدی بودی و همیشه در کنارم. در آن دنیا دستان تو همیشه در مو های من می ماند و مرا با نرمی عاشقانه ای رام می کرد و به جزیره ای لطیف می برد که تنها خیابانش منتهی می شود به زیبا ترین خاطرات من. و آن جا، من با پای برهنه در خیابان شرجی زده راه می رفتم تا آرام آرام به طلوع خورشید برسم.
ما بیش از همۀ سال های من یکدیگر را می شناسیم. تو در دل من روح دمیدی و من در باغ قلب تو شکوفه زدم، رشد کردم و بارور شدم. تو بانوی بی تردید هر لحظۀ من بودی و من ترا همیشه شیفته و عاشق. کاش می ماندی!
هیچ می دانی که با رفتنت خانه هم می رود و من باید این بی خانه ترین سال های زندگیم را بدون دستان سخاوتمند تو سپری کنم؟ دیوارها اینجایند. اتاق ها، قالی های قدیمی، قاب های عکس اینجایند. رد پای تو اینجا همه جا هست. در تشت آب و درخت پرتقال توی حیاط، در صندوق خوشبوی پستو ودر بوی گِشته که ترا هر بار در من زنده می کند. در قوطی نمک و زرد چوبه، در قابلمه های قدیمی، وبیش از همه در قلب من که با تو روشن شده. اینجا بوی تو هم هست اما تو که نیستی این خانه خانه نیست. کاش می ماندی! کاش می ماندی، نه تنها در قلب من که خانۀ همیشگی توست بلکه در کنارم، در کنار این سوگوار خود.
من اشک این ماتم را سال ها پیش ریخته بودم، پیش از آن که تو حتا به فکر رفتن باشی. این درد تازه نیست. سرچشمۀ جویبار اشک های من در اتاقی ست کوچک اما بی انتها.
دلم برایت تنگ می شود،
برای لبخند ها و دلواپسی های ساده ات
بیرم! ای بانوی بوسه های بی تردید!
دلم برای دستانت
و آغوشت که مامن آن همه دل بود،
تنگ می شود.
کاش می ماندی!
کی به زندگی من آمدی؟ کی به دنیای تو آمدم؟ ترا شاید قایقی با خود به جزیرۀ رویاهای من آورد و همنفس من ساخت. شاید با بادهای سهیلی آمدی هنگامی که دختری بودی به رنگ بندر پر آفتاب من. لطیف چون صبحی طلایی در عطر تازۀ شبنم. شاید فرشته ای ترا به من هدیه داد تا شمعی در پستوی سینه ام بیفروزی، تا من اشباع شوم از تو، از آفتاب و از عشق که جاودانه است. اکنون چه فرقی می کند که کی آمدی و کی آمدم. تو می روی و من دلم برای تو تنگ می شود. دلم تنگ می شود. دلم بسیار تنگ می شود. کاش می ماندی!
به خاطر داری؟ لاشۀ من انباشته بود از نیمه کفنی سرخ و نفس کش که مرا بی رحمانه از آغوش تو جدا می کرد و تو مرحم بوسه ات را بر سینۀ لخت من نهادی، و من که هنوز می سوختم، چشمهایم را بستم تا غرق شوم در آن حال و هوا، در آن موج، در آن اقیانوس، در آن عشق، در آن عشق، در آن عشق. و آن لحظه توگذشته و آیندۀ من بودی. تو همۀ لحظات من بودی و من، ناخواسته همۀ سوگ تو. جای بوسه ات اکنون، در زیر پوست تیرۀ من یاد و یادگار توست. آنجا، شعله ایست که تو روزی افروختی و تا یاد تو آنجاست آن شعله زنده است.
بیرَم: بانو

|