چاپ
یک داستان و چند شعر
اشرف بنی‌هاشمی











فرید بنی هاشمی



هجرت


به واژه زرد ذهن که رسیدی
سراب را بپذیر
صمیمانه بپذیر
که تشنگی منشور خلقت توست
و حنجره ات را
از تصویرهای خانه و آب بتکان
که آدم های دنیای من
دیر است تا از مذهب خویش باز آیند

(رامی)



از دیرباز چنین بوده و هست!...
از خواب طفولیت نپریده، چشممان را در بهار از راه رسیدۀ آزادی می مالاندیم که تابستان آفتابی و داغ به چشم بر هم زدنی چون باد گذشت. در کوچه ها باد غوغا می کرد، وقتی که پاییز از راه رسید بر برگهای سبز خون پاشیدند، سرهای سبز را به ستونهای شلاق بستند و زبان سرخ را بریدند.

آن سال سراسر پاییز آسمان زار بر سبزه ها گریست و باد ویرانگر درختها را از ریشه چید و قبرستان زیر تودۀ برگهای پاییزی گم شد. سال از زندگی فاصله گرفت و از همۀ فصلها تنها خاطرۀ سرد زمستان ماند.
در شبی ابدی طنین صدای چکمه های تنهایی را از پشت سر می شنیدیم که راه را بیدار می کرد و پیش می رفت. وقتی که صدا از پله های پشت سر خوابید، از خانه بیرون شد بی آنکه در را پشت سرش ببندد، غلام را دید اخته با خایه های آویزان ایستاده، لنگش را در دست می فشرد، سراغ خر ملا را گرفت، غلام ترسیده دست خالی دیگرش را با دیگر گوشۀ لنگش پر کرد و لرزان گفت:
-حاجی دارد خر را پالان می کند.
صدای عجلۀ چکمه ها بلند شد، کنیز دستش را آرام از گونه هایش تا زیر پستانش پایین کشید، .سپس روی شکمش چرخاند، صدای سکوت خانه را پر کرد
همچنان که می رفت صدای چکمه ها پشت سرش سکوت را می شکست، حاجی آقا خندان پرسید:
- با این عجله کجا؟
- حاجی دیگر اینجا جای من نیست باید بروم
- کجا طاهر کجا؟ همۀ پل ها را پشت سرت خراب کرده ای دیگر کجا، کجا طاهر؟
- نمی دانم ولی باید بروم
نگاهی به خر ملا انداخت، حاجی آقا دست کرد از بالای رف کتاب قطوری پایین کشید و روی رحل گذاشت، سر کتاب را باز کرد، سورۀ احزاب آمد، غلام بی اراده مثل کسی که گویی از خوابی چندین ساله پریده و به کابوسی تب آلود دچار است فریاد زد:
- حزب فقط حزب الله
حاجی آقا بلافاصله و با شتاب کتاب را بست و از لای کتاب شمشیری خون آلوده بیرون کشید، خون به دستان بی جان حاجی دمیده شد و شمشیر جانی تازه گرفت، شمشیر راه نگاه طاهر را گرفت و در غشی آنی و بی اراده سر خر را برید…!
همیشه چونین بوده و هست
از کوچه های دور صدای دستۀ عزاداران حسینی می آید، انبوهی از مذهبیان منبر کرتی گرد آمده، سیینه زنان هوار می کشند، دایره بسته در حلقه ای دسته دسته، سینه می زنند.
- اگر دستم رسد خونت بریزم
- علی اکبر به خون شد و خون از سر لشکر سر رفت

جوی خون به رود و رود به دریای خون می پیوست.
دست برد از بالای رف بغلی شراب کهنۀ موروثی را بر گیرد دستش نرسید، پا بر رحل نهاد و با احتیاط تمام، کوزه بر سرگرفته، پایین پرید، دهان بر کوزه برده سیری از سر تشنگی نوشید، چشمانش رنگی تازه گرفت - باید می رفتم - چند بار دیگر از کوزه چندین جرعه نوشید تا آرامتر شد - چه تلخ است این هلاهل موروثی - کوزه به بغل گرفته به بی راه رو سوی ناکجا در راه شد.

کنیز خونین دل بر لب دریای خون او را می پایید، دست از گردی شکمش پایین کشید و خجل گفت:
- اینها که عرضه ندارند
بیادش آمد روز عروسیشان، بدریه جهیز به سر جلوی همه پیش می رفت، خنده کنان و کل کشان بلند بلند هوار می کشید و صلوات می فرستاد:
- بدار دایرۀ دین احمدی صلوات که برحبیب خدا ختم انبیا صلوات

بر ساحل فقر و فلاکت، جهل و زورگویی، خونین دل بی عشق، بی چاره کنیز، بر لب دریای خون به انتظار نشسته هنوز و غلام در صندوق خانه به جمع آوری طلاها و اسکناسهای حاجی مشغول.
از دیر باز از کوچه های دور صدای ناله می آید.
همیشه چنین بوده؟! همیشه چنین است؟

اشرف بنی هاشمی مای ۲۰۰۲ استکهلم



نظاره

تنها نشسته ایم
بر صخره ی آفتاب و
روز چه مهربان است.

چشم
خواب سبز چمن را می بیند و
دل
فردای آفتابی وطن را.

در ولایت اکنون
نه پروازی و نه پرنده ای
و با هر مرغی
سه شغال می خواند
آه...
ای گلوی خسته
با آواز پرنده بخوان
"کوکو!؟ کوکو!؟"

بهار 85 – استامبول


گردشی غریب در باغ سبز تلفظ

حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود
اما
ای حرمت سپیدی کاغذ!
نبض حروف ما
در غیبت مرکب مشاق می زند.

(خانه بدوش)
بارانی در دیده
با درختانی همه بی برگ
از چشمان سربی آسمان
غم می بارد

با دیده دریا جز مه نمی توان دید

کشتی آرام می گذرد و
تنهایی غرقه آب است
پرنده ای
از جور باد می گریزد و
هیچ کس نمی داند که
مرغابی
بر بالابلند کجاهای این پهنه
خانه دارد.

پاییز 85 - استامبول


وقتی که روح آفتاب آبی بود

در ابتدا شب بود
تلنگواره ی هوش
موج زد
بر ابرهای تیره ی انبوه آسمان
از برق باران خیزش
سمفونی صدا زاده شد

بر آب های آبی دریای بی کران
خورشید بر دمید و
گوی هوش به زیر آب پنهان گشت.

بهار 92 – گتنبرک



دومین وحی

آینه های مکرر برکه
به تو باز می گشت و
تو ناشناخته ی ناهنگام
بر چهارجوب معرق روزنه های نور
که برکه را به آب می گشود
مصلوب بر سه پایه ی
عشق، درد و آفتاب
درد استخوان را
در بر گرفته به بازوان
محزون و ناتوان
تنها نشسته ای
در آینه های مکرر برکه
با سلاسل صلیب

عشق؛
آغاز دردهای روح و جسم تو و
آفتاب؛
سرخی دردهای عاشقانه را
به برکه می افکند

با آرامشی زلال
که در آب است و
آینه های مکرر برکه....

بهار 93 - هوگس بو


بی و با

آسمان یخ زده ی
بی ستاره و بی ماه
در این شب سیاه

بودیم و بود
تا یاد غار و
بود بی بود و ناگسسته ی با یار

تنها چه می کنی؟

از خانه و خیابان راهی ست
تا پستو و کوچه و بی راه

راه رهاییت همیشه
از خیابان تا خانه
بی یار غار
گرسنه و بی عار

تنها چه می کنی؟

چخماق حادثه می باید
این آسمان یخ زده ی
بی ستاره و بی ماه
با این شب سیاه

پاییز 93 – گتنبرک