چاپ
مسیر
اصغر اکبری

انگشت اشا ره ا ش فرو برد .بیرون اورد. داشت گلوله می کرد.
جهت مخالف زن نشسته بود که هراسا ن قسمت اصلی کیفش را باز کرده بود و بدنبا ل چیزی می گشت.دل و روده ی کیف حالا رو شده بود. با عجله دست ها را چون جراح حاذقی در کیف می چرخاند.مسیر هر روزه را طی می کرد. امروز شبیه دیروز. مترو ایستاد. راننده اش از بلند گوی اصلی که به واگن ها وصل می شد اعلام چند دقیقه توقف کرد. حالا داشت می دید جائی که آب نرمه می شود. لحضه ای به زن نگاه کرد که هنوز هراسان بود. گلوله را راها کرد. آنطرف تر سگی در سایه لهله می زد و صاحبش داشت روزنامه عصر می خواند. گلوله را رها کرد.به بینی سگ اصابت کرد. سگ بلند شد تنش را تکاند. زن از میان انبوهی از ماتیک ها رنگی را انتخاب کرد و به لب ها مالید .در آینه جیبی نگاه کرد .چندین بار لب ها را به هم کشید. دامنش را صاف کرد و یکی مانده به ایستگاه آخر با لبخندی واگن را ترک کرد.