چاپ
خور
غلامرضا دادنهال

له ولورده شده بود، بوی چکر* می داد. بوی لجن، بوی شاش و خوزوک * می داد.ازچارگوش بدنش داشت همین طور شرو شرخون می آمد. با دست کوفت توی سرش ودمر افتاد رو خوزوک ها وپشت سرهم فحش میداد ولیچار می بست به زمین وزمان. به مرد ونامرد وخودش وبی مروتی که دیده بود. تف به ذات همه شان! همه شان سر و ته یک کرباسند!. خوب توشون پیدا نمیشه مادر ذلیل ها. به خودش نهیب می زد. کو آن زور ومردی و آن شرافت؟ کو آن ابهت که همه جا را قرق می کرد. ذلیل شدی ، خوار و... ای مادر مرده . دیگه آن کورسو ی چشمات زیر پات رو هم روشن نمی کنه. چی شد؟ کو؟ یادش بخیر اون یل واری که هر روز سورو ومغ نا خا * پیاده گز می کرد.

با چنگش ،مشتی لجن برداشت و بصورتش مالید وگفت: روسیاه باش تا کسی نشناسدت ، تودیگه کمرت خورد شده. سرت باید پائین باشه ودیگه این شروورها هیچ دردی را از تو دوا نمی کنه. دیگه گذشت اون زمان که با چفیه سفید وخیزران دست نقره ای پیشاپیش همه بودی وهمه می گفتند ... . تو لایق اون عزت واحترام نبودی، تو لیاقت همین لجن را داری، نه لیاقت آن ... نه، ما سزاوار این بی حرمتی نبودیم.! عشق ما زیبا تر ازاون بود که بخوان اون طور ما را بی پروا بباد بدهند. اون ها عشق را ندیده بودند وهیچ گاه در خلوت دل بر بالش تکیه نزده بودند . برای همین است که شقاوت و بی رحمی درو می کنند!

آخه دست خودم نبود. هرچه کرد این دل صاب مرده کرد،.ازهمان روزی که دیدمش نفهمیدم چی بسرم اومد. منو برد به یک عالم دیگه. هرچه بیشتر می دیدمش روح وفکرم ویران ترمی شد . روح زنگ خورده ام را باعشق صیقل می داد و بیشتر دیوانه اش می شدم . شب ها با آن کندوره زبیایش روی پلکهام راه می رفت وعصر ها می آمد که ببینه جای پایش چه اثری درچشم ونگاهم گذاشته ومن کارم شده بود این که هر روز بیاید واورا ببنیم . وقتی نمی دیدمش عین ماهی می شدم که روی بر * این ور وآنور پل * می خورد . توی دلم غوغا می شد. وگر نه من کجا وبی حرمتی؟! . هرچه کرد اون چشمای کنجل* کشیده کرد. اون شبق های سیاه واون سینه ها! ا نگارجماز دل بودند. دل که هیچ ، سنگ هم بودی ...
ظهر که می شد ، طرفای خضر پیداش می شد. مهره مار داشت، وقتی می دیدمش سحر می شدم، تشنه اش بودم. عین یک جرعه می خواستم بنوشمش تاقلبم را جلا بده. گرمای تنش را می خواستم که آبم کنه وسینه هاش را می خواستم که بالش سرم باشه. دیدنش عادتم بود وخواستنش نمازخوابم. نه شرف می خواستم ونه آبرو، فقط او، وبازهم او. گفتم دست خودم نبود. نمی تونستم پشت دلتنگی ها ودلشوره ها بمونم. نمی تونستم عشق ویکی شدن هایمان را به دست زمان بسپرم. هوس وشهوت نبود که مرا به این روز انداخته بود ،خاطر او بود و... ، اون شور وشعف عشق بود، شهامت بود، شهامتی که با ید بعمل در می آمد .
یه شب رفتم سراغش، دل یک دل کردم، همه چیزرا کنار گذاشتم ،دل به دریا زدم. نه از شوهرش هراسی داشتم ونه ا ز قیامت! ماه روشنائیش را به ذلال دریا داده بود ونسیم سهیل خنکای خودرا به ماسه ها. هیچ چراغی کورسو نمی زد. فقط مهتاب بود وکپر های به خواب رفته. عین شبحی به داخل کپر لغزیدم، نورماه از پرچین های کپر به داخل می تابید ورازدارعشق ما بود. به پشت خوابیده بود وموهایش افشان برروی سینه هایش وکندوره *گلدارش ... وسینه های سفتش هم چو دوکهربا حک شده بودند. کنارش نشستم ، چشم باز نکرد ولی پلک زد، دانستم که بیدار است ، وانگار او هم مثل من منتظر وروزشمار. دستم گونه هایش را لمس کرد، ویواش یواش سر خورد وبه پائین کشیده شد روی سینه هایش قرار گرفت. سفتی سنیه هایش مرابیشتربه اونزدیک کرد. اورا بیشتر به خودم فشردم. لبهایش طعم گس ونعناع می داد. عطر تنش درنفسم درآمیخت، شعله ای بر جان زد ، ووجودم را فرا گرفت ، دست را برکمرش حلقه کردم واو خودش را بیشتر به من فشرد وهردو درهم غلتتیدیم. آتش بود ووجود، عشق بود وبی پروائی ، احساس شعف بی آنکه نگران همدیگیرباشیم. سر را در وبال همدیگر گذاشته بودیم. گرچه نگران وپریشان او بودم ومی دانستیم که این بازی خطرناکی است وقماری است که برنده ای ندارد وسرنوشت ما ازین زمان روشن بود ، غیرا ز مرگ ویا فرار سرنوشت دیگری نداشتیم، با این وجود هر دو این قمار را شروع کردیم ! طپش ها ولرزش ها را می شنیدیم . از آن پس خودمان را در دریائی زلال می دیدیم که داشت روح وجانمان را پاک می شست وبا رورمان می کرد.
گفت: عشق آدما روبی پروا می کنه. جسارت ، وسیله ای است برای رسیدن به هدف. آدمهای بزدل وترسو درنیمه ی راه موندن. عشق در جسارت معنا ی خودش را پیدا می کنه نه در تردید و...

پیشانیش را روی لجن ها گذاشت ، باچشم باز، وگفت می خواهم درونت را ببینم ، آن عمقت را، آنجائی که بوی تعفنت ، زهم همه چیز را می شود بوکشید. می خوام آن ته ته ها ی آخرت را ببنیم . ای کثافت ، ای لجن زار مرده پرست . با این پنج هایم * آنقدر تورا می کنم ، که خون گریه کنی همچو ن من . نمی ذارم تو راحت اونو درخودت جا بدی. باید هر دومون را بخوای ! نفرین برتو ، مگه نمی گن ما زتوهستم .
سایه برسا یه اش می سائید وتنش را بر آن مرداب لجن . شده بود جز ئی از آن لجن زار ولی هنوزد ر خود آن شجاعت و ابهت را احساس می کرد وشرمگین زمانه نبود ، گرچه هق هق گریه هایش دل را خراش می داد.

از زمانی که شنیده بود که اورا کشتند ، به زمین وزمان بد بین شده بود و به همه فحش میداد .
- با تو سری و سنگ وطعنه ولغوس *به سرش زدند وبارش کردند تا مجبور شد خود را بکشد. بی شرفای نکبت کشتند اون معصومو. بیش از صد بار بهش گفتم طلاق بگیر. می برمت خارجه، می برمت کویت ، بحرین، هر جائی که بخوای. مگه تو کتش رفت؟ هی گفت زیربار نمیره ، طلاقم نمی ده. فرارهم که خوبیت نداشت . اون عزیزدل را کشتند. لامروت ها ،... چه خاکی بسرم بریزم ؟ زندگی بدون او برام دیگه معنا نداره .نکبتی ها می کشمشان ، هر چه کردن ان دو لندهور کردن، شوهروبرادرش . تقاص هردومون از آنها خواهم گرفت. چشم در برابر چشم! فکر کردند که قسر در میرن؟ نه ، بلائی به روزشان بیارم که مرغان هوا برایشان گریه کنند.
اما پس از لحظ ای خودرا ملامت کرد وبه خودش نهیب زدوگفت : آدم عاشق ، انسان آزاده ای است وعشق در عطوفت است ونه درانتقام وآدم کشی .
اما بیچاره نمی دانست که آنها چه نقشه ای برای او دارند!

به دلش برات شد ه بود که حادثه ای اتفاق خواهد افتاد، بدون اینکه ترسی بخود راه دهد. اما دل نگران بود وعلت آن را می دانست واین دل نگرانی روز بروز بیشتر می شد. زمزمه ها وتهدید های آنها را کم وبیش می شنید وپیغام پشت پیغام، ولی او موضوع را جدی نمی گرفت ، گرچه مسئله جدی بود!

از آن زمان به سیگارومشروب پناه آورده بود، سیگاررا باسیگار روشن می کرد. زمان برای گذشتن عجله ای نداشت واو هم احتیاجی به زمان نداشت. دیگر نه شب وروزی ونه هفته وماهی برایش مطرح بود. تنها چیزی که از زمان می فهمید چراغ نفت سوزی بود که توی اتاقش شب وروز را خبر میداد ، خودش را زندانی کرده بود .

چشم هایش داشت گرم می شد. خستگی والکل وسیگار زیاد دیگر رمقی در او باقی نگذاشته بودند. ناگهان تکان خورد وچشم هایش که تازه گرم شده بودند دوباره باز شد ند. صدای خش خشی ناگهان اورا از چرت زدن بیرون آورد. گوش ها را تیز کرد واز جا بلند شد وبدر نزدیک گردید. گوش هایش را برسوراخ در گذاشت وسرا پا گوش شد. صداها آرام وول می خوردن وپیش می آمدن. او تجربه زیادی در این موارد داشت واین بار اولش نبود. چندین بار برایش اتفاق اینچنین افتاده بود. دررابطه با قاچاق ومسافرهائی که می خواست ببرد آن ور مرز. مامورین او را محاصره کرده بودند واودریکی از تل ها * پنهان شده بود. ولی این دفعه مسئله فرق می کرد، قضیه کاملأ برایش روشن بود.
صداها به در نزدیک تر می شدند وخش خش کاملا شنیده می شد . در اتاق تکانی خورد ، ولی از آنجائی که در از داخل آغل * بود باز نشد. فشار بیشتری به دروارد شد ودر تکانی خورد ولی باز نشد.
صدای جبار بود که اور ا به اسم جار* زد.
- می دانم که در سراح * هستی، می خواهم باهات حرف بزنم! مثل ترسوها در سراح قایم نشو. برای مرد زشت است که خودرا قایم کند. تو که اینجور ترسو و بزدل نبودی! تو که خربزه خوردی، حالا بیا پای لرزش هم بشین. مرد ومردانه در واکن ، بیا بیرون باهم گپ بزنیم!
می دانست که دارد دروغ می گوید واین حرف ها برای آن است که او را غیرتی کند. از طرف دیگر وضعیت خودش را جالب نمی دید که مثل ترسوها دررا بروی خودبسته وقایم شده بود. خودرا در آن لحظه خوار وذلیل می دید. واین ذلت همچون رمیز * روحش را می جوید . حس می کرد که سراح دورسرش می چرخد ومغزش ترک می خورد. حرف ها همچو نیزه درگوش جانش می نشت وتردید وحرفهای مردم ...
- ترسوی بزدل! ازترس توی خونه خودشو قایم کرد، مرد نبود، وگر نه مثل اون شیر زن تو روشون وا میستاد واز مردن هم باکی نداشت!
تا حالا خود را اینطور خوار ودرهم ریخته ندیده بود . می دانست که جباربه قصد جانش آمده وبقول معروف برای پاک کردن لکه ننگ. ا و را فاسق خواهرش می دانست وباعث بی آبروئی خودوخانواده اش . واین کینه ومیل انتقام است که اوراسراسیمه به این جا کشانده ونه رأفت وهم دلی . اما با خود در ستیز بود.
- چرا این قدر بزدل شدم؟ چه چیز باعث شده که من اینطورحضیض باشم؟ نه این فکر درست نیست، ما جنایتی نکردیم، ما فاسق همدیگیر نبودیم ، ما همدیگیر را دوست داشتیم ، ما عاشق همدیگیر بودیم! این سنت بود که به ما اجازه نداد. این تحجراست که اینگونه شقاوت را خرمن می کند. مگر دوست داشتن گناه ست!
خود را جمع وجورکرد، ودر یک آن تصمیم خودش را گرفت. هنوز در بطور کامل باز نشده بود ، که برق شئی کتف او را درید واگر یک لحظه صورت خود را پس نکشیده بود، احتمالا ازچمشم وروشنائی هم محروم می شد. برق شئی بازویش را درید ، ویک دفعه سیلی از آدم بر او هجوم آوردند و او کاملا غافل گیر شده بود. با دشنه وبیل به جانش افتادند وبه قصد کشت او را بادسته بیل می زدند وفحش ولغوس بارش می کرند ومی گفتند بلائی سرت خواهیم آورد که عبرتی باشد برای امثال تو بی شرف. واو جای جنبیدن و فرارنداشت. سررا در بغل گرفته بود وفریاد میز د: زنده خواهم ماند برای عبرت تحجر شماها .

درد درشانه اش خیمه زد و چشم هایش داشت سیاهی می رفت. طعم خون را در دهانش حس می کرد و صدای تولپ دندانش را که روی زمین تف کرده بود شنید ولی هیچ چاره ای نداشت. نه راه پیش ونه راه پس! جبار و دیگران خون جلوی چشمانشان را گرفته بود وا و را به قصد کشت می زدند . دندان هایش ازدرد قفل شده بودند زانوهایش دیگر رمقی نداشت. تمام بدنش له ولورده شده بود ودیگر هیچ چیز نفهمید. وقتی چشم باز کرد خودرادر خور گورسوزان * دید! وآنچه نباید می شد، شده بود!


غلامرضا دادنهال


چکر – لجن
مخ ناخا – نام یکی از محل های شهر بند رعباس می باشد
بر – خشکی
پل – تلو تلو خوردن
کنجل – ُسرمه
پنج – ناخن
لغوس – دشنام به گویش بندری
تَل – مخفی گاه
اغل – بستن در از داخل
جار – صدا زدن (فریادکردن )
سراح – اتاق
تولپ – صدا- شنیدن (بگویش بندری )
خور گور سوزان - خوری است که هندویان مرده های خودرا درآن می سوزاندن در زمان های قدیم که در بندر ساکن بودند. در گویش بندری گور یعنی گبر.