چاپ
بوسه بر نخاع مخاطب
اصغر اکبری

بعد از همه ی بدقولی ها و خوش قولی ها که حالا معمول گشته در جان انسان بخصوص از نوع بومی، دفتر چه ی شعر سعید آرمات بدستم رسید. بوسه بر نخاع مخاطب مجموعه شعری است که توسط نشر باران به چاب رسیده و ناشر آن کانون هنر در سوئد است.



هرگز قصد دخیل بودن و یا دخالت کردن نداشتم. فقط وسوسه ایست که بر زبان می نشیند. مثل تصنیف قدیمی که به یکباره در یک روز ساعت ها زمزمه اش می کنی، کتاب را به حریفی نشان دادم. در Tigris بودیم. جایی که مرزها به هم می ریزند وآدم ها به شکار چشم ها، تپانچه میشوند برای دوئل های پنها نی، درتنها ئی. وقتی درگیر می شوی با پاره هائی از شعر چون براده های آهن که جذب آهن ربا می شوند. مزه می کنی و دوباره تکرار، در فاصله ی چشم و صفحه، کشمکش درونی من مخا طب را نشا ن می گیرد. ساعت به وقت بهار است.

١
سفید    یا
حالا هر رنگی می تواند
یاد آورگلی باشد
سینه نداریم که بزنیم

....

٢
به فرض که اینجا روایت از تو تمام
و تو با هفته ای یک غزل پیش کسی       چه کسی؟!
پیراهنی که تو پوشیده ای
خیلی وقت است کهنه است

بیا پشت دیوار
با من توی یک عکس بخواب
قسم می خورم    نگویم
شب قبل     با آن غزل کجا سر کردی
این اتوبوس نیامده
گرد وخاکش روی پیراهن من نشسته

بزنید این عکاس را
این عکس را از کیف کسی کش رفتم      چه کسی؟!

پاره ها تو را با خود می برند. به بیشخوان تکیه داده ای. زیر نور کم سو به رنگ کرباس کهنه، نگاه می چرخانی از اسکیموی سیاه پوست Tigris. دفترچه را تا حالا چندین و چند بار باز و بسته کرده ای. ساعت به وقت بهار است و بیرون برف می بارد و به تبسم جیمز پاسخ نمی دهی که به مسافران سلام نظامی می دهد. پاره ای دیگر زمزمه می کنی:


در اتاق شماره یک       تختی دارم
چشم انداز چند مورچه ام
که لذت دارد نگاه به ناخن های انسان
شاخک به شاخک
خبر از وضع من می دهند

عادت دارم در این پنجره
به حرکات کوه وبه چترباره تو توی خیابان افتادن دارد
عادت دارم
به نیامدن دکتروکمبود       هوا و پرستار زیبا

دخیل شبم رابه پاره های شعر می بندم. شعری با لکنت خود شاعر نه محبوس زمان وزبان:


کشتن کار شاعر است


اگر شماره ی ساعت من
به عد د دقیق مچ
درست درمیآمد،
راس مقرر دقیقه ی حالا
رسیده بودم
و بعددیگر
برای سالی که فقط چند ساعتش مال همیم،
همان اندازه بمیریم که
داستان آفرینش خدا
از پس داستان آفرینش آدم
تکامل یافت
اندازۀ     پهنای صورت     و مچ
که عطری دارد کلمه اش     عجیب
و تا حال لابد کسی نتوانسته به
پرزهای نازکش
نگاه بیندازد حتی در لحظه خوشبوی خواب
به همین منوال تمامی ندارد
وما حتما
خواب را راحت می بینیم
وقتی فقط توی آینه
لب ها را سرخ نمی کنیم
حواسمان به ساعت مرده
پشت دست معشوق زنده ایم


نه
نمی شود به راحتی رفتن از خانه
و فراموشی چند عکس لای روزنامه
به تعطیل آخر هفته ی هر بنی بشری چنگ انداخت
یعنی
بطری خالی می گوید
پریده است و حال ما سر ساعت
بر گشته است

دو داستان می خوانی
یکی درباره مردن
یکی دیگر دربارۀ چگونه مردن
و فرق در همین است که
راستش تو در آن لحظه
به سیب سبز با جا پای دندان
و ربط دندان و نرفتن به کلاس
همین اندازه بیدارت می کند
که تا لحظه ی بعد نامه می نویسی در باره ی داستان مردن
به شیوه ی روایت سوم شخص
و دلت هی آشوب
چه کسی را می توانی بکشی و اصلا
کشتن کار شاعر است.


____________________________________________________________________
Tigris: رودخانه ی دجله و همچنین نام کافه ای در استکهلم

برای خرید کتاب می توانید با کاموس از طریق تلفن یا پست الکترونیکی تماس بگیرید:
تلفن: ٠٠٤٦٧٠٤٩٣٠٢٦٨
kamoos_m@hotmail.com