|
باید مهاجر باشی تا هجرت را با تمام پوست و استخوان هایت لمس کنی . با تمام زوایایش باتمام دردهایش با افق سرد تنهایی اش با تمام اندوه واشکهایش . مهاجرت تنهایی را می آفریند جدایی و درد را که در گلوی ِ آدمی لانه می کند تا فریادی از آن پر کشد . مهاجرت تصویر کوچه هایی ست تنها که ذهن را به یادمانی تلخ فرا می خواند . از کودکی از جوانی از هوای پر شرجی شهر ازدریا که هنوز در چشمانت موج می زند از شن های سفید ساحل که پاهایت را خیس می سازد .آن طور که داستایوفسکی می گوید « اندوه ، هنر را می آفریند » . در این راستا ست که محمود دولت آبادی می گوید : "هنر میوه ی مقدس رنج است . وظیفه ی هنر مند تحمل این رنج . با این مقدمه خواستم ترا روی سنگفرش های زیبای حیاط شعر ـ پابلو میلانس ـ شاعر و خواننده ی کوبایی برده باشم . آهسته روی آن ها قدم زن تا نهایت تنهایی ات را بیشتر لمس کنی . باشد که در دیارت تو تنها تر از من باشی .
بشنویم تنهایی را از آلبوم پابلو میلانس :
تنهایی ، پرنده ی بزرگی است رنگ به رنگ
که پری برای پرواز ندارد .
و با هر تلاش تازه برای پر کشیدن جانش به درد می آید .
تنهایی در گلوی آدم لانه می کند، به انتظار،
وبه فریادی که به آواز از آن بیرون می جهد
به سکوتی سرد می کشاند ،
تنهایی گاهی با خود تصویری می آورد
از یادمانی تلخ
از عشقی که هرگز در رویای آدم نبوده است .
تنهایی زیباترین جدایی را خلق می کند ،
زوایای قلب را می گردد
تا تنها، تنهایی باقی بماند
با کودکی اش
با جوانی اش
با پیری اش
برای گریه کردن
برای مردن
و برای تنهایی.
|