چاپ
قتل عام واژه ها
مسعود اعتمادی

سال ها پیش هنگامی که پس از دیربازبرای نخستین بار دوباره در بندر بودم، روزی شنیدم که عزیزی رو به پسر خود کرد و گفت: "ای مامان بشین دگه!". رو به او کردم و با لبخندی گفتم: "این دیگر چه بود؟" و برای روشن نمودن این پرسش گفتم: "زمان ما می گفتند «ای مُم بِنین دگه»"، و او هم با لبخندی جواب داد که: "د نیا عوض شده و زبان هم همینطور".
آری دنیا دیگر گونه شده و زبان ها و گویش ها هم در این میان از تحولات گاه ناخواسته و گاه تا اندازه ای خواسته در امان نبوده اند. اما چرا؟ مگر "هُو" چه گناهی کرده که باید "آب" آن را اینگونه ببرد. مگر "مُم" مهرو محبتش کمتر از "مادر" یا "مامان" است که اینگونه باید کم کم رنگ ببازد؟
گاهی در مکاتبات اینترنتی خود با نسل جوان در بندربا لغاتی بر می خورم که چندان برایم ملموس نیستند. گویا زمان برای ما که این سوی آبیم ساکن مانده و ما از این سیر تکاملی (بخوانید خانه تکانی) بی بهره مانده ایم. به شوخی ، با رنگ و بویی از جدیت، واژه هایشان را به آن بندری و گویشی که خود در خاطر دارم بر می گردانم وبرایشان پس می فرستم. می خندند و می گویند که کسی دیگر این گونه حرف نمی زند. می گویند این زبان دیگر قدیمی شده.
این روند را به وضوح می توان در آثار هنری و بخصوص بسیاری از ترانه های جدید هرمزگان نیز یافت. زبان این ترانه ها ترکیبی ست از گویش بندری و فارسی (و یا بهتر بگویم تهرانی). در این ترانه ها "بگینُم" تبدیل می شود به "ببینُم" و "بِگرُم" به دلایل گوناگون می شود "بگیرُم" که نه بندریِ بندریست و نه فارسیِ فارسی. شاید همان تاثیر(بخوانید تسلط) کلی زبان مرکز یکی از دلایل تمایزیست که می توان مابین زبان ترانه های جدید و قدیم مشاهده نمود. تسلط و غلبه ای که ما به آسانی پذیرفته ایم و بدان تن داده ایم. یک دلیل دیگر این تمایز شاید حضور هر چه بیشتر هنرمندان غیر بومی در هنر بومی ماست. هنرمندانی (ترانه سرایانی) که گویش بندری در واقع گویش "خانگی" آنان نیست و این زبان را به عنوان زبان دوم در کوچه و خیابان آموخته اند و از آن در هنر خود استفاده می کنند. این حضور براستی جای خوشحالی دارد و در غنی کردن فرهنگ این خطه بی تاثیر نخواهد بود اما نمی توان از تاثیرات جانبی آنان چشم پوشی کرد. عامل دیگری که می تواند باعث این گزینش های ناموزون گردد از دید من نوعی ضعف ادبیست که ترانه سرا را ناچار به انتخابی ناخواسته می سازد واین بهایی ست که پرداخت می شود تا وزن و آهنگ دلخواه به دست آید. در واقع همان «چون قافیه تنگ آید .....». ناگفته نماند که در همین دوره می توان خوانندگانی یافت که در ترانه هایشان می شود رد انتخابی خواسته و خود آگاه را یافت از تلاش در استفاده از زبانی بکر و دست نخورده . عیسی بلوچستانی و هادی آرمین نمونه هایی از این گروهند وبا اندکی جستجو می توان ده ها هنرمند دیگر از این دسته پیدا کرد.
بی گمان می توان عوامل دیگری نیز یافت که در این تغییر زبانی موثر بوده اند و هستند اما آنچه جای تاسف دارد این پذیرش عمومی ست که نقشی اساسی در اضمحلال این گویش دارد. بسیارند خانواده هایی که اگر چه هرمزگانی هستند با فرزندان خود در خانه به زبان فارسی صحبت می کنند. یکی از دلایلی که مدام مطرح می شود این است که می خواهند فرزندانشان فارسی را بهتر یاد بگیرند و بطور مثال در مدرسه مشکل نداشته باشند. آیا به راستی اهمیت این یکی باید مرگ آن دیگری را در بر داشته باشد؟ وانگهی این عمل در بسیاری موارد اثری برعکس دارد بدین معنی که گروهی از ما، زبانی را که بدان تسلط نداریم در خانه و در ارتباط با فرزندان خود جایگزین زبان مادری می کنیم. نتیجۀ این کار توسعه و ترویج همان چیزی می شود که ما از قدیم الایام "فارسی خملی" نامیده ایم. یک دلیل دیگر گزینش های لغوی ما شرمی ست که ما از به کار بردن برخی لغات در خود احساس می کنیم. مثلا "تلو" را یا "گپ" می کنیم که البته واژه ایست آشنا و یا "بزرگ" چون این آخری نوایی متجدد تر دارد و در تبدیل "هو" به "آب" این یکی را شهری و آن دیگری را "دهاتی" می انگاریم.
زبان رسمی ما فارسی ست و براستی باید این زبان شیرین را پاس بداریم اما نباید فراموش کنیم که ایران جهانی ست در یک مرز و این تنوع اقلیمی و فرهنگی این سرزمین کهن بر زیبایی آن افزوده. فارسی تنها فارسی دیکته شده از تهران نیست بلکه می توان آن را درخت تنومندی دانست با شاخ و برگ های فراوان و اگرامروز در نگاهداری تمام گویش های محلی این سرزمین تلاشی جدی نشود فردا نمی توان در این شاخه های سوخته زندگی دمید.
آن عزیز گفت: " ای مامان بشین دگه!" و من گفتم: "این قتل عام واژه هاست و همۀ ما در مرگ آنان سهیم هستیم".