با درودی دوباره به پریسا دمندان، شایا صفا ایسینی و سهیل نفیسی
چه شب پرآواز رنگینی گذراندیم
سفری کردیم ازچهره های غمگین بشاکردی ها تا رنگینی جامه های زنانمان و رسیدیم به آواز بلندی که هرچه گرما و آفتاب بود را در دل هایمان ریخت
چه سفربلندی کردیم
رنج بردیم از زخمی که زیستن با هیچ برچهره های مهربان بشاکردی ها نشانده است، به رقص درآمدیم از جامه هایی که دررنگینی شان دل و کسرها می نواختند و کلام را نوشیدیم و زخمه های ساز را با دست های توانایی در دل انبارکردیم
شبی را گذراندیم که پربود از سفر، پربود از آهنگ، از رنگ، از رقص و یادمان بود مدام که مردمانی از ما در بشاکردی که هیچ ندارد با دست هایشان زندگی ساخته اند
تجربه ای گرامی بود، رؤیت دوباره ی جامه هایی رنگین بر تن زنانی که می رفتند در کوچه های آفتابی تا گردهم آیند در خانه ای که عروس با آن همه زیور برتختش نشسته بود تا در تموج رقصان رنگارنگی شان، خلخال هایشان را همنوا با کوبش دستان گرم بر دهل و کسرها بر زمین بکوبند و با دستمال های رنگینشان هوا را بشکافند و دل کوچک تو را با بازی شادمانه ای از این همه رنگ ازاین همه رقص ازاین همه زیبایی به سالیانی دیگر در سرزمینی سرد دعوت کنند
واین تمام سفرنباشد و این بار بر بال های بلند آوازی مهربان در کوچه های آفتابی بندرت ابراهیمت را ببینی که صدایت می کند می خواندت و برایت عشق هایش را و زخم هایش را زمزمه می کند
چه سفر بلندی کردیم از نگاه پرسان آن دخترک بشاکردی تا زنی که با درخشش خوس های جلبیلش از کوچه می گذشت و تا فریادهای آهنگین شاعرانی که پیشاپیششان ابراهیم منصفی ایستاده بود
چه سفر بلندی ما را بردند پریسا دمندان، شایا صفا ایسینی و سهیل نفیسی
چه شبی گذراندیم چه تجربه ی شگفتی و چه یادی که با ما خواهدماند ازاین شب، از آن همه زندگی که پریسا بر دیوار نشانده بود، آن همه رنگارنگی خوس و گلابتون که شایا نشانمان داد و آن همه آواز که آفتابی و گرم سهیل دردل هایمان کاشت
چه شب پرآواز رنگینی گذراندیم
محمدعقیلی
هشتم مه ۲۰۱۰- استکهلم




|