چاپ
مَردم ای مَردم!
م. اعتمادی

دوستی را پس ازمدت ها دیروز هنگامی که از کار به خانه برمی گشتم در ایستگاه اتوبوس دیدم. بعد از سلام و چاق سلامتی او کمی از درد کتف خود گفت اما من از درد دل خود چیزی نگفتم. فرصت کم بود. در اتوبوس صحبت از فستیوال موسیقی شد و من هم بدون این که تردیدی داشته باشم شروع کردم به تبلیغ کردن از کار بچه ها. گفتم که کارهایی ازعیسی و این گروه را شنیده ام و به نظرم کارهایشان زیباست. کلامشان محتوی دارد و ....
تبلیغات من به آخر نرسیده بود که او حرفم را قطع کرد و گفت: خوب یا بد فرقی نمی کند. "چوکو اَ بندر هُندَن باید پهلوشو بَشیم". (بچه ها از بندر اومدن باید کنارشون باشیم).
تا ایستگاه بعدی فاصله ی زیادی نبود. می خواست آنجا پیاده شود. در حال برخاستن خداحافظی کرد و گفت: "پَ جمعَه تَگینُم؟!". (پس جمعه می بینمت؟!)
او رفت و من در اتوبوسی تقریبا خالی باقی ماندم. با خورده بغضی در گلو و نمی در چشم هایم حرف او را در ذهنم تکرار می کردم: "چوکو اَ بندر هُندن باید پهلوشو بَشیم، چوکو اَ بندر هُندن باید پهلوشو بَشیم، چوکو اَ بندر هُندن باید پهلوشو بَشیم .... ".
نمی دانم این وفاداری بی دریغ و بدون شرط را چگونه می توان ارج نهاد و قدر دانست. چطور می توان از این جمله به سادگی گذشت و متاثر نشد؟
من هم چند ایستگاه بعد از اتوبوس پیاده شدم اما از دیشب تا حالا شعر آن بزرگ در ذهنم وول می خورد که:

مَردم ای مَردم!
از شما هستم اگر هستم
هر چه دارم از شما دارم.