چاپ
سایه ی سفر
ماشااله جماتی پور

به محمد عقیلی که حضورش رادرمجموعه ی ِ "سفری در سرخ" اینگونه یافتم :


آن را از دورترین سرد جهان
ورق می زنم
آن جا که تنها زرد
در تن دیوار ها وزمین است
آن جا که دوچرخه ای
رکاب زنان
از کوچه های محله ی اوزیها می گذرد
و قرمزی اش
در تن دیوار های کاهگلی بندر منتشر می شود
آن جا که میدان یادبود
خیس است از عرق وبوی ماهی وکباب
آن جا که کوچه ها تنگندوباریک
و بادگیر های بلند
سایه های خاکستری شان را روی زمین انداخته اند
تا او از آن بگذرد
آن جا که او غلتید ، آهی کشید
وبا چشمانی که می خندید نگاهش کرد
آن جا که شهری در آن ظهر گرم تابستان
زیر ابری از رطوبت وشرجی خفه می شود
و کنار پنجره
دست تابستان
بر چار چوب گرم آن تکیه داده است
تا در درون خود از جایی دور حرکت کند
تا سنگینی موجهای بلند دریا را احساس کند
آن جا که هنوز زنی جوان
بر حصیری رنگارنگ خفته است
تا با لبخندی به او بنگرد
تا آن خط گرم از درونش بگذرد.

او آمده بود تا خودش را
در آن زمین داغ وشرجی آفتاب ِ زندان شهرک
رها سازد
آه !
چه ساده دلش نسیم خواسته بود
و مردی زیر سایه های منتشر تشنه بود
زن نگاهی به دور و برمی انداخت
هنوز هم او نگران اطراف خود بود
مرد دلش می خواست لپ های گوشتالوی اورا ببوسد
نگاه زن دردناک بود وتلخ
آن جا که پدرام
با لبخند همیشگی خود
برای محمدی دل می سوزاند
تا بردارد آخرین نگاهش را از او
وقتیکه از راهرو می گذرد
تادر آن افتاب گسترده ی زرد رها شود
آن جاکه خاک تشنه ی اطلسی ها
آب را در خود می کشد
ومهتاب آخرین قطره های آبی آب را روی آنها می پاشد.

آن جا که اقای گل پرور
روی صندلی حصیریش
هنوز در حیاط نشسته است وخود را با بادزنی می مد و مدام سیگار می کشد
آن جا که پیراهن مهتاب در وزش نسیم دریا تکان می خورد
و هر ازگاه به چشمان غم آلود پدرنگاه می کند.
آه ! آنها سی سال پیرتر شده اند
آن جا که بیاد دوست
به کوچه های محله ی اوزیها ومعبد هندو ها نگاه می کند
تا او را از عمق تاریکی ها
نزد خود آورد
تا او را غرق بوسه کند
تا با هم از روی تپه های گندم زارها
کودکی شان را تماشا کنند
تا یاد اورا کوهی کند بر شانه های خویش
و ببارد باران چشمهایش را
تا در انتظار او تمام شود آن صداهایی را که دیگر هرگز نمی مانند
هر آنچه سیالی سیاهی ها پر نمی کند فاصله هارا
وهر آنچه دیدن عادت بزرگ زندگی ست برای همه
آن جا که شاید
فردا برای
پرویز ، احسان ، محمود و دوست محمود
که برای اولین بار به خانه ی ما آمده بودند
چهار فنجان قهوه بریزد
آن جا که لبخندی پر رنگ در سینی پهن می شود
و پرویز چترش را باز می کند
و ناگهان باران می بارد
ومن از پشت باران
به کوچه های محله ی اوزی ها نگاه می کنم
آن جا که هنوز برگهای سبز وروشن
در شعله های زرد وسرخ پائیز می سوزند
ومن به ساعت مچی ام نگاه می کنم،
مینو رفته است
وهنوز بافه های بلند مویش در تاریکی رهاست
شب در چشمان من فرو می ریزد
و من در خواب
سفیدی موجهای کشدار دریا را
در عمق فاجعه ی هجرت می بینم
که در نگاههای بلند بندر گم شده است
و دور می شوم از خاطره هایی که در ذهنم فریاد می کشند
تا بدون حضور من پیدا کنند
هستی شان را
در سرزمین سرد سفید تجربه ام.

استکهلم
25/ 7 / 2008

محله ی اوزیها = یکی از محله های قدیمی بندرعباس
زندان شهرک = نام زندانی در حومه ی بندرعباس
معبد هندوها = معبدی به همین نام در مرکز شهر بندرعباس