|
آرزو
دلم می خواست
زیباترین شعر جهان را
می سرودم
سرودی
با شوکتی بی همانند
شعری که هیچکس را
توان بازگفتنش نباشد
دلم می خواست
از تو می گفتم
از تو
که شاهبانوی جوان سالی های
من بودی.
دلم می خواست
تنها تو را می سرودم
تنها تو را
ای آرزوی محال.
غمگنانه ی ۱
تا تو را
زیباتر و شایسته تر
سروده باشم
اینک سکوت
زیرا کلام را
دیگر
یارای بازگفتن عشق تو نیست
و من
در آئینه ی چشم خانه هایت
خواب جاودانه ام را
آغازمی کنم.
میلاد دراندوه
در بی چهره گیم امروز
هرچند خیره شوی
بازم نخواهی شناخت
پشت پیشانی ات
فرومرده ام
دیگر مرا نمی شناسی
***
خوشا مدفنی که تو باشی
و خوشا زیستن
در تپش های دل نازنین تو!
دیدار در غربت
سی و پنجمین زخم مقدس
در سی و پنجمین درجه ی گرمای اندلس
دهان می گشاید،
اینجا «مادرید» است
انگاری!
مسافرخانه ی «لائوبه سا»
و عکس بریده شده ی دختری
که چشم های آسمانی اش
از آن سوی سیزده تابستانی آبی
درد همیشه ی مرا
تکرارمی کند.
آری
اینجا «سیمای» شکسته ی من
در لحظاتی برق آسا و شگفت
جوان می شود
آنچنان که «آمیس»
با آن همه زیبایی و غرور
بر او سینه می گشاید.
* * *
سی و پنجمین تازیانه ات را
بنواز
بانوی من!
سی و پنجمین سکوتت را
در چشم های بیهوده ام فروکن
و بنوش
خونابه ی قلب آخرین جوانی مرا،
آخرین چهره ی «من» مهربانت را
آتش بزن!
بسوزان مرا،
این دیو هنوز دیوانه ات را
هوشیارانه یر ببر!
* * *
هم از این سبب است که
در کابوس های بعدازظهری شرقی
آخرین انتظار تو را
در شریان های گداخته ی احساس خود
پیوندی جاودانه می زنم
تا آستانه ی مرگ،
و تو را همچنان
یگانه شایسته ی زوجیت خویش
و مادر بایسته ی فرزانه ترین فرزندان
انسانیت خود
می پندارم.
* * *
در سی و پنجمین درجه ی گرمان اندلس
از بی تابی های مضاعف عشق تو
هذیان شاعرانه ی من
سرود ستایش سنگ می شود.
و فردا «گارسیالورکا» در غرناطه
غزل های جنوبی مرا
با گیتار جاودانگی می بخشد،
آمین!
دلتنگی
۱
شیطان مهربان چشم هایت
وقتی نماز می خواندم
وسواس دل پذیری بود
خط بلند فاصله
بین خدا و ذهن خاکی من
تا چاله های زخم دلم
آبشخور کبوتران خواب های دلتنگی باشد.
۲
پروردگار من!
شیطان مهربان آن همه خوبی
وقتی نگاه می کنی
مجروح می شوم
تحلیل می روم
می میرم!
تا دست هایت را شاید
تابوت پرواز کرده باشم.
۳
من ستجاب شدم
در متن گریه های «چایکوفسکی»
وقتی که زخم هایم را
در باران سمفونی می شستم
و کودکانه تاب می خوردم
بر شاخه های نرم درختان خاطره،
من مستجاب می شدم
در اولین شب ظهور شیطان
که دست های فاسدم را
در آب های سجده مقدس کرد
و آنقدر صمیمی شد
که من
در آستان قدم هایش
گریستم.
|